مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
158
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميدانست ، گريخته است . ايشان در گفتگو بودند كه خليفه صياد دررسيد . مردمان كوى به او گفتند : اى مسكين ، حالت تو چونست ؟ مگر نمىدانى كه بر تو چه گذشته ؟ خليفه گفت : لا و اللّه . نميدانم . ايشان گفتند : همين ساعت ، مملوكان و خادمان آمده ، كنيزك ترا بگرفتند و ترا جستجو كرده ، نيافتند . خليفه بسوى ايشان نگاه نكرده ، در حال بازگشت و بسوى دكان ابن قرناص بشتافت . ابن قرناص را ديد كه سواره همىرود . به او گفت : به خدا سوگند از تو زيبنده نبود كه مرا مشغول داشته ، مملوكان خود را بآوردن كنيز من اشارت كنى . ابن قرناص گفت : اى مجنون ، بيا و هيچ سخن مگو . پس ابن قرناص او را چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و شصت و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ابن قرناص گفت : بيا و سخن مگو . پس ابن قرناص او را گرفته ، بخانهء نكوبنائى برد . خليفه را در آنجا نظر بكنيزك افتاد كه بر تخت زرين نشسته و ده تن كنيزكان ماهروى در گرد او هستند . چون ابن قرناص ، قوت القلوب را بديد ، در پيش او زمين ببوسيد . قوت القلوب به او گفت : با خواجهء تازهء من كه مرا خريده و تمامت مال خود به قيمت من شمرده ، چه كردهء ؟ ابن قرناص گفت : اى خاتون ، او را هزار دينار زر دادم . آنگاه حكايت خليفه را از آغاز تا انجام با قوت القلوب بازگفت . قوت القلوب بخنديد و هزار دينار هم خود بخليفه داده ، به او گفت : اين زرها هبه است از من و انشاء اللّه خليفه ، ترا چندان چيز دهد كه بىنياز شوى . و ايشان در حديث بودند كه خادمى از نزد خليفه دررسيد و گفت : خليفه چون دانست كه قوت القلوب در خانهء ابن قرناص است ، از وى صبر كردن نتوانست و مرا بطلب او بفرستاد . قوت القلوب ، خليفه صياد را برداشته ، بسوى دار الخلافه روان شد . چون بنزد هرون الرشيد رسيد ، زمين ببوسيد . هرون الرشيد بر پاى خاست و او را